گل پسر من علي گل پسر من علي ، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 12 روز سن داره
محمد سبحان گلممحمد سبحان گلم، تا این لحظه: 12 سال و 3 ماه و 12 روز سن داره
مجتبی جانممجتبی جانم، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 12 روز سن داره

♥♥♥خود عشق♥♥♥

ثبت نام مدرسه

دیروز ثبت نام مدرسه علی انجام شد و فرم مدرسه را هم گرفتم و عکسایی را که گرفته بودیم دادم . واکسن علی جانو هم زدم همش می گفت خانوم صورت زشت ، چاقالو ... بهش گفتم مامان جان جلوی خود خانوم که این حرفای زشتو نزدی .؟ گفت نه مامان تو قلبم گفتم . نام مدرسه : هدایت نام معلم : سرکار خانم فروتن
31 خرداد 1394

دیر رفتن به مهد

بابا مرتضی علی را می بره مهد و من می رم دنبالش میارم خونه . صبحا دیر میره مهد . چند شب پیش تصمیم گرفت با من بره مهد که زودتر بره . ظهر که رفتم دنبالش به من می گه ، مامان دیشب که از تو زودتر خوابیدم  پس چرا زود بیدار نشدم ..... آخه من بهش گفته بودم  باید شب زود بخوابی تا زود بیدار شی . دلم براش خیلی سوخت که کاش صبح بیدارش می کردم
5 ارديبهشت 1394

کوچه

دیروز علی جانم برای اولین بار رفت کوچه . دیشب خانه فاطمه دعوت بودیم و علی وقتی صدای بچه ها را می شنید که بازی می کنند اسرار کرد که منم می خام برم . بهش اجازه دادم و رفت . جالب اینجاست وقتی می خواست بیاد خونه از پله می آمد ازش پرسیدم چرا با آسانسور نیامدی ؟ گفت دستم نرسید 3 را بزنم فقط می تونم پارکینگ را بزنم. اینقدر فوتبال بازی کرد ،عرق زیادی کرده بود  و امروز صبح تب داشت و باید ببرمش دکتر
26 فروردين 1394

22 بهمن 93

سلام دوستان مطالب قبلی را به مرور می گزارم . سه شنبه ای که گذشت تعطیل بودم و کارهایم را کردم تا چهارشنبه بچه ها را ببرم راهپیمایی 22 بهمن . صبح چهارشنبه بچه ها را آماده کردم و رفتیم راهپیمایی . در مسیر که یه ماشین ما را تا محل برپایی راهپیمایی برد . برای علی یه پرچم و یه بادکنک خریدم و مسیر راهپیمایی از خیابان 17 شهریور شروع کردیم و بهسمت میدان شهدا رفتیم و با جمعیت تا ابوذر آمدیم و در کنار ساختمان پست ایستادیم تا خاله فاطمه به ما ملحق بشه . و تا میدان قدس رفتیم . محمد سبحان از میدان ابوذر تا انتهای مسیر خوابید تشکر از عمو علی که محمد سبحان را بغل داشتند ...
25 بهمن 1393

علی جونم مریضه

علی جان دوباره مریض شده و همش تب می کنه . دیگه استامینیفون هم جواب نمیده . موندم دیگه . این دفعه دومه که می برمش دکتر .این دفعه آمپول پنی سیلین براش نوشت که با هزار دنگ و فنگ بردمش . طفلی بچم خیلی لاغر شده . هیچی نمی خوره آب هم که می خوره بالا میاره . خدایا همه مریضا را شفا بده ، علی جونم هم .. شب تا صبح چند بار دمای بدنشو چک می کنم و اگه بالا بود استامینیفون میدم .
28 آبان 1393

پیراهن مشکی علی جانم

علی جانم این چند روز پیراهن مشکی تنش میکنه . پسرم روز شنبه به خاله مهدش میگه : اجازه میدین فردا با لباس مشکی بیام و فرم نپوشم . و بهش اجازه میدن . پسرم  لباس مشکی می پوشه با شلوار فرمش . عزاداریت قبول باشه پسرم
14 آبان 1393

رزمايش آيه هاي استقامت

جمعه اي كه گذشت با احمد رفتيم رزمايش . جاتون خالي خوش گذشت . ( اين رزمايش به مناسبت هفته دفاع مقدس در شهرمان برگزار شده  و درمورد مقاومت مسلمانان در مقابل دشمن از زمان امام حسين عليه السلام و شاه و دوران 8 سال دفاع مقدس و تاكنون كه جنگ فرهنگي هست ، بود ) نمايشگاه دفاع مقدس اينم يك پل بود كه با صداهايي كه از بلندگوهاي اطرافش پخش مي شد كاملا پل هاي روان زمان جنگ را نمايش مي داد .   ...
7 مهر 1393